پدر یک شهید هشت ساله در میناب از لحظهای که زیپ کاور را کشید و پای فرزندش را در میان سردخانه سرد تیاب دید؛ پیکری که در میان پیکرهای متلاشی سالم مانده بود، لباس زیر قرمز اما کلید شناسایی تنها پسرش در آن روز سخت شد.
طاهر خبر_ سرویس ایثار و شهادت| زری طاهری/ در یکی از سیاهترین روزهای تقویم این سرزمین، یعنی روز شنبه نهم اسفند ماه ۱۴۰۴، رژیم جعلی و کودککش صهیونیستی با حمایت همهجانبه دولت جنایتکار آمریکا، بار دیگر چهره خبیث و ضدبشری خود را به رخ جهان کشید.

در اقدامی وحشیانه و کاملاً غیرانسانی، مدرسه “شجره طیبه” در شهرستان میناب به عنوان سنگری از علم و ایمان، هدف حملات موشکی سنگین قرار گرفت و در کسری از ثانیه، دیوارهایش بر سر فرشتگان کوچک و معصوم این مرزوبوم ویران شد.
این گزارش طاهر خبر، روایتی جانسوز از اعماق این فاجعه و گفتوگویی است با پدری داغدیده که چشم در چشم شهادت فرزندش دوخته است؛ داستانی که در آن همزمان با اشکهای روان مادران و پدران، حماسهای از صبر، استقامت و ایمان ریشهدار رقم میخورد.


میزبانان غدیری و مهمانان دردآشنا
در آیین پرشور همایش بزرگ غدیر در روستای “بندرج” از توابع منطقه دودانگه ساری در استان مازندران، کاروانی از خانوادههای معظم شهدای دانشآموز شهرستان میناب، میهمان سفره کریمانه اهل بیت (ع) بودند.
در حاشیه این محفل نورانی، پرده از جنایتی هولناک برداشته شد که تا ابد در حافظه تاریخ این سرزمین باقی خواهد ماند، پدر شهید نوجوان “رضا بارانی”، در گفتوگو با خبرنگار طاهر پرده از ابعاد تلخ و تکاندهنده یک شبِ بیپایان برداشت؛ شبی که دنیا برای یک خانواده، از رنگی به رنگ دیگر درآمد.

چهار فرزند و یک پسر که رفت
میگوید: بنده مسعود بارانی هستم؛ ۳۸ ساله، اهل و ساکن شهرستان میناب، متأهل و پدر چهار فرزند (سه دختر و یک پسر). فرزند سومم، رضای هشت ساله بود، کلاس دوم دبستان، با چشمانی که پر از رویاهای کودکانه بود. ۹ اسفند، روزی که نه فقط یک فرزند، که تمام آرزوهای من زیر آوار رفتند.”


پدر شهید با چشمانی خیس اما قلبی استوار، از نحوه شهادت فرزندش میگوید: اصابت دو فروند موشک تاماهاوک آمریکایی به ساختمان مدرسه، دیگر جایی برای تحمل و صبر باقی نگذاشت، حجم انفجار و آوار به گونهای بود که جان هشت ساله رضا را به ملکوت پیوند داد. اما در میان آن همه خون و آتش، خدای را شکر که پیکر پسرم سالم و کامل پیدا شد و شناساییاش کار سختی نبود.


زیر آوار تمام آرزوها دفن شدند و دنیا تیرهوتار شد
روایت پدر از آن لحظات وحشتناک، حكایت از عمق فاجعه دارد: چشم که به آن حجم از آوار میافتاد و شعلههای آتش از زیر خاک بیرون میزد، دیگر هیچ آرزویی برایت باقی نمیماند، تمام امیدهایت در آن ثانیه فرو میریزند و دنیا در نگاهت فقط یک محیط تیرهوتار و بیرحم میشود. انگار همه چیز تمام شده است.



خاطرات شیرین قایمموشک و ماهیگیری پشت دریا
میان این روایت دردناک، پدر با بغضی که صدا را میلرزاند، به خاطرات شیرین رضا پناه میبرد: همه جا با هم بودیم، همه جا رفیق و داداش همدیگه بودیم، من که میرسیدم خونه، رضا قایم میشد و من به دنبالش میگشتم تا یهویی میپرید تو بغلم، بعد از ظهرها که میرفتیم دریا ماهیگیری، لحظهای که ماهی میگرفت از ذوق و شادی به هوا میپرید و داد میزد: آخ جون، ماهی بزرگ گرفتیم.


اما یک خاطره تلخ هم هست؛ در یک سالگی با دستگاه بخور پاهایش به شدت سوخت و ماهها برای خوب شدنش اذیت شدیم، آن روزها سخت بود اما حالا رضای بیدرد من، راحت از همیشه است.

اخلاق رضا از مسجد و قرآن تا ادب و مهربانی
وصف پدر از اخلاق و رفتار رضا، تصویر یک فرشته زمینی را ترسیم میکند: بسیار خوشاخلاق و مهربان بود، به بزرگترها و ریشسفیدان احترام خاصی میگذاشت، هیچوقت حرف پدر و مادر را زیر پا نمیگذاشت، لجباز و یکدنده نبود؛ قانع بود و بهانهگیری نمیکرد، اهل مسجد و نماز و قرآن بود، مکبر مسجد بود و در کارهای جهادی پیشقدم.
تکواندوکار بود و آنقدر در کارهای خیر از خودش غیرت نشان میداد که قبل از هر غذا، بلند میشد و میگفت: “کی بسم الله نگفته؟” و باید همه با صدای بلند “بسم الله الرحمن الرحیم” میگفتیم، بشقاب و قاشقش را خودش میشست، از مدرسه که میآمد جورابهایش را میشست و بعد پا به خانه میگذاشت، خادم شهدا بود و در موکب خادمی میکرد، واقعاً شهیدانه زندگی کرد و شهیدانه هم از دنیا رفت.

این شهادت بیداری دنیاست
این پدر استوار، با نگاه به آینده و تداوم راه فرزندش، پیام میدهد: ما که فرزندانمان را در مدرسه شجره طیبه میناب از دست دادهایم، حرفمان این است که برگی از درخت نمیافتد مگر به اذن خدا. بچههای ما طبق تقدیر الهی رفتند، اما این نوع رفتن، با شهادت، بیداری دنیا، ملت و این قیام عظیم را به دنبال دارد. خون این نوجوانان، زمینهساز نابودی ظلم و استکبار است و ما به زودی شاهد نابودی مستکبرین خواهیم بود. شاکریم که بچههایمان در راهی فدا شدند که تداوم سیر تکاملی ماست و این راه تا ظهور امام زمان (عج) ادامه دارد.

ساعتی که در آن مادران و پدران خوندل خوردند
پدر با بازگویی صحنههای سخت پس از حمله، تصویر واقعی از یک جامعه سوگوار را شرح میدهد: آن روز هر کسی به دنبال نشانهای از فرزندش میگشت، از مدرسه به بیمارستان، از بیمارستان به سردخانه، همه جا را جستوجو کردیم، خیابانها بسته بود و ماه رمضان و گرمای سوزان کویر، کار را دوچندان سخت کرده بود. من تا غروب در میان آوار گشتم تا ساعت پنج عصر، کیف خونی پسرم را پیدا کردم و به خانه بردم، اما دوباره به مدرسه برگشتم. اذان مغرب شد و هنوز افطار نکرده بودیم؛ هیچکس، نه نیروهای امدادی و نه والدین، به یاد غذا نبودند.

شناسایی رضا در میان پیکرهای بیکاور و سردخانه سرد و سوزان
پدر در ادامه از لحظه تلخ شناسایی فرزندش میگوید: دایی رضا که در بخش محروحین و سردخانه حاضر بود، با من تماس گرفت و گفت پیکری شبیه رضا پیدا شده، من شماره پیراهن ورزشی را به خاطر نداشتم، اما لباس زیر قرمز را گفتم. وقتی کاور را باز کردم، پای شهیدم را دیدم و صورتش فقط یک ضربه کوچک داشت، خوشحال شدم اما شناسایی به همین جا ختم نشد؛ روز بعد در سردخانه مرکزی تیاب، همه کاورها را باز کردند و من با صحنههایی روبرو شدم که در برخی کاورها، چند پیکر بیجان قرار داشتند.
پایان یک جستوجو و طلوع یک امید
پس از طی مراحل قانونی و گرفتن جواز دفن پیکر مطهر این شهید نوجوان، در آغوش خاک آرام گرفت.

مسعود بارانی در پایان با قلبی مالامال از ایمان، به دنیا اعلام کرد که قطرات خون این کودکان معصوم، نه تنها مظلومیت را فریاد میزند، بلکه طلسم خواب سنگین استکبار را خواهد شکست و نویدبخش صبحی روشن برای تمام آزادگان جهان خواهد بود.